تبليغاتX
دل شکسته
دل شکسته

................شایداینچنین بتوانم زخمهای سربسته ام رامرهمی باشم



(حس عجیبیه.....عشق در کنار دل شکستگی..........امروز بیشتر از هر روز دیگه ای دلم هواتو کرده.....امروز بیشتر از هر روز دلتنگتم.............کاش کسی بود تا بتوانست دلتنگیم را درک کند........)

:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 16:22 توسط آمفریته| |

گفت : تا حالا توی شهر خودت احساس غریبی کردی؟


با یه لحن محکمی گفتم : آره خب ٬ خیلی وقتا !

گفت : ولی من واقعا یه غریبم توی این شهر !


آره ٬ من اونو داشتم ٬ ولی اون چی ؟ 

کیو داشت ؟ پناهش کی بود ؟

من ؟

منی که تنها پناهم خوده اون بود ؟!

اونی که به راحتی چشماش وبست و رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 15:25 توسط آمفریته| |

امروزبازم مثل دیروزومثل همه روزهای تنهاییم دلم گرفت
بازم بغضم شکست واشک رو گونه هام نشست
آخه یادت داره دیوونم میکنه..........
غمت بدجور داره ویرونم میکنه.......
همه میگن خیلی دیوونه ام..........
اماکاش اوناهم اینو بدونن....
بدونن تنهاترین تنهاشدم....
یه برگ خشک و بی رویاشدم..........
به زیر پای توخوردشدم و رها شدم..................
یه روزی من واسه خودم بهار و سر و سودایی داشتم......
اما حالا فنا شدم.....به پای تو تباه شدم............
به خاطرلطف پرازمحبتت.....
ازدرخت زندگی واسه همیشه جدا شدم............
اما بازم مثل همه شعرام میگم.......
فدای سرت......فناشدم.........
عزیزم.......توبخند.............
نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 14:54 توسط آمفریته| |

دلم پر اســـــــــــــــت پر آنقدر که اضافه اش گاهی از چشمانم بیرون میریزد 


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:0 توسط آمفریته| |

انگار عشق تقدیر من است ؟


انگار همیشه باید به تو باندیشم؟

انگار بدون تو نمی تونم زندگی کنم؟

انگار دوست دارم؟

انگار عاشقت شدم؟


واقعا من تو را دوست دارم؟

چون هیچ وقت نمی تونم احساسم را پنهان کنم

نمی تونم به تو فکر نکنم

یعنی خودم می خوام که به تو فکر کنم

چون فکر تو به من آرامش می بخشه

پس این یعنی من تو رو دوست دارم!!
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:59 توسط آمفریته| |

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم , وقتی که دیگر

رفت من به انتظار آمدنش نشستم, وقتی که دیگر 

نمی توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم, وقتی که

او تمام کرد من شروع کردم, وقتی او تمام شد 

من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی

کردن است مثل تنها مردن......
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 23:19 توسط آمفریته| |

سال نو مبارک

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 12:58 توسط آمفریته| |

سکوتی که سرشار از حرفهای ناگفتنیست، که ارزش بسیاری از کلمات در نگفتن آنان است.

که گاهی هر چقدر هم تلاش کنی برای ثابت کردن خودت مردم معمولا" آنگونه که دوست دارند تو را خواهند دید نه  
آنچه که خود هستی، و نه واقعیت تو را!

پس آرام گام بردار با کوله باری از رویاها و افکار و خاطراتت و در خلوت خود همانی باش که می خواهی... گاهی

ثابت کردن خود برای دیگران هیچ چیز به جز خستگی به دنبال نخواهد داشت.

لبخند بزن و درکنارشان آرام قدم بزن ... برای زندگی!
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 20:15 توسط آمفریته| |

***تولدم مبارک***ولنتاین مبارک***


نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 20:59 توسط آمفریته| |


دنیا را بد ساخته اند

کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند

و این رنج است. زندگی یعنی این ....




نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 19:53 توسط آمفریته| |

اگر عشق نبود



به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟



کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟




و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟



آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم…

اگر عشق نبود



اگر کینه نبود


قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند



اگر خداوند


یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد


من بی گمان


دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز


هرگز ندیدن مرا


آن گاه نمی دانم


به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت...
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 14:31 توسط آمفریته| |

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت


با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر

مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت

در تمام سالهای رفته برما روزگار

مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت


نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 11:21 توسط آمفریته| |

کی روا باشد دلم گردد به آغوش تو تنگ

 

سیلی از مستان خورم آسوده گردی قلب سنگ

 

کی روا باشد شوم دور از تو یار

...

باشی و اوباشد و من بیقرار

 

درد دل نتوان زدی در گوش عام

 

هوش تو مدهوش او شد لعل خام

 

خاطراتم در کویرت سرد باد

 

روی غم می شویم و دل سرد باد

 

باورت غرق وجودی گشته خواب

 

روی ماهت میکشم هر شب به خواب

 

من که نقاشی نبودم نقش باز

 

محو رویت گشته ام بامن بساز

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 23:43 توسط آمفریته| |

تولدتـــــــــــــــ مبارکـــــــــــــــ عزیـــــــــــزم




نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 13:28 توسط آمفریته| |

او رفت...

و میدانم...
روزی فرا خواهد رسيد که...
قرعهء فال، به نام من ِ ديوانه زنند...

اين روزها...
در خلوتگاه اين دل ِ غمگينم...
دردی غريب احساس میکنم...

گويی سرپنجهء مرگ...
در گريبانش چنگ انداخته است...


چه کسی میداند؟...
شايد شیرین ترین روز، نزديکتر شده باشد...





نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 15:55 توسط آمفریته| |

زندگی چیست ؟
اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟
اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟
اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟
اگر زندگی است چرا می میریم ؟
اگر عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟
اگر عشق نیست چرا عاشقیم ؟

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 23:18 توسط آمفریته| |

بیا که فقط تورا می خوام

بیـــــــــــا......

بیا مرا ببر به خواب هایت، به طغیان احساساتـــــــــــت،

به درون شوریـــــــــــــده ات .

بیا و داغ گناه را تا ابد بر پیشانی دل دیوانه من بگــــــــــــذار....

دل من، دستان من، تن من و احساسم دیگر از خیال تــــــــــــــــو سیراب شده انــــــــــــد...

حجم حضورت لمس وجودت را می طلبند، تو آرزو نیستـــــــــــی...

حقیقت سوزان درون سرکش منـــــــــــــــی....

رنج خواستنت بی تابم، و نبودنت بی خوابم می کنـــــــــــــــد....

بیا که من سرا پا آتشــــــــــــــم....

 بیا با من بسوز یا که رهایم کن تا در خویش خاکستر شــــــــــوم....

نمی خواهم که عطش لبهایم را با بوسیدن گلبرگ هایِ

به شبنم نشستــــه، سیراب کنـــــــــــم....

نمی خواهم در آغوش برف، داغی تنم را به فراموشی بسپـــــــارم....

تــــــــــو را مـــــــی خــــــــواهـــــــــــم....

صدایــــــــــــم کــــــــــــــن....

 می خواهمت هر لحظه،اکنون حالا بیـــــــــــــــا.......
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 1:27 توسط آمفریته| |

زندگی....

 

دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...

 

اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !

 

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم،

 

فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه

 

امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...

 

 

 آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ،

 

 به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود

 

 لجوجتر و مصمم تر است.

 

 سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد.

 

 اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد.

 

 در زندگی، معنای واقعی

 

 سرسختی، استواری و مصمم بودن را،

 

 در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.

 

 گاهی لازم است كوتاه بيايی...

 

 گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست

 

 و عبور کرد

 

 گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

 

 گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوزي که نبینی....

 

 ولی با آگاهی و شناخت

 

درنهایت بخشیدن را خواهی آموخت


نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 12:54 توسط آمفریته| |

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم

شيشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترين تلنگري ميشكند 

دلم مي خواهد فر ياد بزنم ولي واژه اي نمي يابم 

كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند فريادي در 

اوج سكوت كه هميشه براي خودم سر داده ام

دلم به درد مي ايد وقتي سر نوشت را به نظاره مينشينم 

كاش مي شد پرواز كنم 

پروازي بي انتهاتا رسيدن به ابدييت...................

كاش مي شد 

در ميان هجوم بي رحمانه درد خودم را پيدا كنم

نفرين به بودن وقتي با درد همراه است 

بغض كهنهاي گلويم را ميفشارد

به گوشهاي پناه ميبرم 

کاش اين بار هم كسي اشكهايم را نبيند
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 14:18 توسط آمفریته| |

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 19:59 توسط آمفریته| |

گفت : می خوام یه یادگاری بنویسم تا همیشه برات بمونه

 

گفتم : کجا؟

 

گفت : رو قلبت ...

 

گفتم : می تونی؟

 

گفت : آره زیاد سخت نیست ...

 

گفتم : بنویس تا برای همیشه بمونه ...

 

یه خنجر برداشت ...

 

گفتم : این چیه؟

 

گفت : هیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس .

 

ساکت شدم  ...

 

گفتم:بنویس دیگه چرا معطلی ؟

 

خنجر رو برداشت و با قسوت تیز اون نوشت :

 

دوستت دارم دیوونه !!!

 

اون رفته خیلی وقته ... کجا ؟ نمی دونم .

 

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده ..

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 20:56 توسط آمفریته| |

لبهای تو پسته های عشقند و چشمان تو تنها الماس های زنده


دنیا و قلب تو تنها یادگار خوبیهاست و دست تو تنها نوازش 


کننده ی ستاره ها و تو تنها عشق اتشین من که در تنهایی


هایم تو را خواندم دیدم ، بوئیدم و بوسیدم من به چشمان تو


دخیل می بندم و هر چه پاکی است را به روشنی چشمانت


تقدیم می کنم من با چشمانم چشمانت را خواندم من عشق را 


با نگاه معصوم تو پیوند می زنم من در تو گم می شوم شاید خود


را بیابم .
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 17:18 توسط آمفریته| |

روزی روزگاری جزیره ای بوده است که حس های انسان:غم ـ شادی ـ غرور

و عشق در آن زندگی می کردند. یک روز به اهالی جزیره خبر می رسه

که قرار است جزیره بره زیر آب و همه اهالی شروع به ساختن قایق کردند

به جز عشق چون عشق عاشقه جزیره بود و نمی‌خواست جزیره را تنها بگذارد
.

جزیره داشت دیگه زیر آب می رفت و عشق دیگه چاره ای نداشت و قایقی

هم نداشت که بره.عشق پیش غرور رفت و به اون گفت:غرور تو منو با

خودت ببر و غرور گفت نه تو بدنت خیس و کثیفه و قایقه خوشگله منو کثیف

می کنی عشق پیش غم رفت و به اون گفت:غم تو منو با خودت ببر غم

گفت:من افسردم و میخوام تنها باشم و تو رو با خودم نمیبرم عشق این

بار پیشه شادیرفت و به اون گفت:شادی تو منو با خودت ببر.جوابی نشنید

آخه شادی اینقدر غرق در شادی بود که حتی صدای عشقو نشنید......

عشق دیگه نا امید شد.عشق داشت می مرد که ناگهان یه پیرمرد اومد

و گفت بیا عشق من تورو با خودم می برم و عشق بدون اینکه بپرسه که

تو کی هستی سوار شد .زمانیکه از قایق تو جزیره ی جدید پیاده شد دید

که پیرمرد رفت و او فراموش کرد که از پیرمرد تشکر کنه و اسمشو بپرسه.

عشق عالمی رو دید که در حال حل مسئله ای روی شن های ساحل بود

و از اون پرسید عالم تو به من بگو که اون پیرمرد کی بود؟او گفت زمان

عشق با تعجب گفت زمان؟؟؟؟....چرا زمان به من کمک کرد؟؟عالم گفت:

چون فقط زمان عظمت و بزرگی عشقو درک می کنه

پس هیچ گاه عشقمونو به غم ـ شادی ـ غرور نسپاریم و به

زمان بسپاریم...


نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 0:53 توسط آمفریته| |

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره.

.وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی.

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه.

وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته.

وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه.

وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد.

وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو می لرزوند
  
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 13:8 توسط آمفریته| |

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچی از من نمیماند!!


نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 13:47 توسط آمفریته| |

دیده ای شیشه های اتومبیل را وقتی ضربه ای می خورند و می شکنند؟

دیده ای شیشه خرد می شود ولی از هم نمی پاشد؟

+این روزها همان شیشه ام؛

خرد و تکه تکه،

از هم نمی پاشم ، ولی شکسته ام ،

_+باور کن!+_

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 13:20 توسط آمفریته| |

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
 
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم 

و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان 

و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف 

و من در آرزوی قطره های پاک بارانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته 

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم 

تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار 

و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم 

تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر 

و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم 

بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من 

ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم 

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم 

هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم 

تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد

و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم 

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد

و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم

تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت

و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد 

و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده 

و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم 

تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد

که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم 

غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست 

و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم 

به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست 

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد 

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 13:16 توسط آمفریته| |

گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود



نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 22:47 توسط آمفریته| |

درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي

کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که

تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم

نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود
نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 14:13 توسط آمفریته| |

هر کس مسیحی دارد، بودایی که باید از غیب برسد ، ظهور کند ، بر او ظاهر گردد و نیمه اش را در  

بر گیرد و تمام شود. زندگی جستجوی نیمه ها است در پی نیمه ها ، مگر نه وحدت غایت آفرینش

است ؟ پروانه مسیح شمع است ، شمع تنها در جمع ، چشم انتظار او بود ، مگر نه هر کسی در

انــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتظار است؟
نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 14:35 توسط آمفریته| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

فال حافظ - -